تبليغاتX

...دنیای این روزهای من
...دنیای این روزهای من

 

 

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است
آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
و گروهی پکرند
دلم از این همه بد می گیرد
و چه خوب...
که سرانجام آدمی می میرد....

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 0:22 توسط شهرزاد قصه گو|

 

سلام

من زنده ام

همین!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:31 توسط شهرزاد قصه گو|

 

ناگهان... چه زود دير مي شود!

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي کني وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگي

پيش از آنکه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي

اي دريغ و حسرت هميشگي! ....

ناگهان چقدر زود ، دير مي شود

                                                        با تشکر از 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:10 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

صبركن عاطفه دلگير شود بعد برو ،

 يا كمي از تو دلم سير شود بعد برو ،

 صبر كن كودك نو خاسته ي عاشقي ام ،

 زندگاني كند و پير شود بعد برو،

تازه از راه رسيدي به سفر فكر نكن ،

صبر كن وقت سفر دير شود بعد برو،

                                                        با تشکر از مصلوب

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:9 توسط شهرزاد قصه گو

 

دخترهای خوب مثل سیب های روی درخت هستند .....

بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند....

بعضی پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است اکتفا میکنند...

سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست در حالیکه آنها فوق العاده اند.... آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید..!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9:21 توسط شهرزاد قصه گو

 

ـ مثل آن که
شاهرگ احساسم را زده باشی ...
بند نمی آید
دوست داشــتنت....

 

ـ سـرم را روی شانـه ات بـگــذار تـا هـمـه بـدانــنـد "هـ مـ ـه چـ ـیـ ـز" زیـر ســـر مـن اسـت...

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9:19 توسط شهرزاد قصه گو

 

زیباترین حرف ها هم به پای  زیبایی سکوت نخواهند رسید!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:4 توسط شهرزاد قصه گو

برای تو می نویسم........

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........
دوستت دارم تا ........!
نه...!
دیگر برای دوست داش
تن هایم تایی وجود ندارد....

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 18:53 توسط شهرزاد قصه گو

وقتي مي خواهید يک  تصميمي بگيريد كدام را انتخاب مي كنيد؟

تصميمي كه لذت هاي آني و فاني دارد ؟

يا تصميمي كه لذت هاي باقي دارد؟

همه انسانها نياز به تحسين دارند

تحسين شدن به خاطره چهره و ظاهر بهتر است يا به خاطر شخصيت؟

اصلا وقتي دوست داريد تحسين شويد مي خواهيد از طرف چه كسي تحسين شويد؟

از طرف يك بي سر و پايي كه جز يك احساس زود گذر چيزي ندارد ؟

يا انساني كه ارزش تحسين كردن را دارد؟

آري!

اگر به اين مي گويي سياست پس بدان با خوب سياست مداري رو به رو هستي...

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:46 توسط شهرزاد قصه گو

نمي دانيد چه لذتي دارد وقتي سياهي چادرم دل چشم چرانهاي هوس باز را ميزند

نمي دانيد وقتي وارد مغازه اي مي شوم كه خريد كنم وقتي فروشنده اش با ديدن چادرم رويش را بر مي گرداند و به سردي جوابم را مي دهد چه لذتي مي برم

نمي دانيد وقتي از كنار صورتك هاي مسخره و با دهن هاي نيمه باز رد مي شوم و هر چه مي جويند را نمي توانند بيابند چه لذتي مي برم!

خدايا لذتم مدام باد

چون كه محبوب زمن خواست هر چه كوشم براي او رواست

خدايا هر چه تو بخواهي

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:45 توسط شهرزاد قصه گو

 

چرا از نگاهش سوختم؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:44 توسط شهرزاد قصه گو

 

آهای خاطره ی خوبِ تا اَبَد با من

و سیبِ سرخِ همیشه نچیده حتّی من

عروسِ خاطره های به آرزو نزدیک

دو گام فاصله داری به انتها ، تا من

تمامِ شهر تو را عاشقانه می خواهند

تمامِ شهر ، بگو نه ، بگو که تنها من

تو خطِّ فاصله من ، این حصار را بشکن

که تیشه دست تو افتاده است اما من

شبیه سخت ترین سنگ کوه غم هستم

که یا بمان و مرو ، خُرد می شوم یا من ...

                                                                  با تشکر از مصلوب

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:11 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

خیلی زخم ها خوب شدنی نیست!

خیلی نگرانی ها  تمام شدنی نیست!

 

نا امید نیستم!

            فقط می دانم:

                                 

                      دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند  جز خاک آرامش بخش گور!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 16:47 توسط شهرزاد قصه گو

 

به ياد تو بودم:

 

وقتي تو به يادم نبودي...

حتي وقتي غصمو نديدي...

حتي وقتي رفتي نموندي...

حتي وقتي اشكامو نديدي...

حتی وقتی دلمو  شكوندي...

حتي وقتي از من دل بريدي...

حتي وقتي رفتي و نموندي ....

حتي وقتي با غريبه نشستي...

حتي وقتي نوشتي عاشق كس ديگه اي هستي...

 

تو واسم عزيز جون بودي

تو  رگام  مثه خون بودي

                                             

                                            كاشكي با من مهربون بودي...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 8:53 توسط شهرزاد قصه گو


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 7:32 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

گرچه دوری زبرم ، همسفر جان منی
قطره اشكی و بر دیده گریان منی
در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشك
همره اشكی و هم برسرمژگان منی
این مپندار كه نقش تو رود از نظرم
 خاطرت جمع كه در خواب پریشان منی

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 8:57 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

مرا زمین زدی!چه زمین زدنی!

بلند خواهم شد !!

به زودی ...

و آن موقع من زمین خوردنت را تماشا خواهم کرد!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:53 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

چندیست افکار متناقضی از مخیله می گذرد!

                                                         یکی به نعل می کوبد و یکی به میخ!

در هر حال خدا بخیر کند!چرا که هر دو نوع فکر اگر چه متناقضند ولی عاقلانه است!و صحیح!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:48 توسط شهرزاد قصه گو

فرزند آقا سيد اسماعيل موسوي معروف به حاج مير آقا خشكنابي در سال 1325 هجري قمري (شهريور ماه 1286 هجري شمسي) در بازارچه ميرزا نصرالله تبريزي واقع در چاي‌كنار چشم به جهان گشود. در سال 1328 هجري قمري كه تبريز آبستن حوادث خونين وقايع مشروطيت بود پدرش او را به روستاي قيش‌قورشان و خشكناب منتقل نمود. دوره كودكي استاد در آغوش طبيعت و روستا سپري شد كه منظومه حيدربابا مولود آن خاطراتست. در سال 1331 هجري قمري پدرش او را براي ادامه تحصيل به تبريز باز آورد و او را در نزد پدر شروع به فراگيري مقدمات ادبيات عرب نموده و در سال 1332 هجري قمري جهت تحصيل اصول جديد به مدرسه متحده وارد گرديد و در همين سال اولين شعر رسمي خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم ديني نيز پرداخته و از فراگيري خوشنويسي نيز دريغ نمي‌كرد كه بعدها كتابت قرآن، ثمره همين تجربه مي‌‌باشد.
در سيزده سالگي اشعار شهريار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ مي‌‌رسيد. در بهمن ماه 1299 خورشيدي براي اولين بار به تهران مسافرت كرده، و در سال 1300 توسط لقمان الملك جراح در دارالفنون به تحصيل مي‌‌پردازد. شهريار در تهران تخلص بهجت را نپسنديده و تخلص شهريار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ مي‌گيرد.

---------------------------------------------------

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 12:7 توسط شهرزاد قصه گو

 

افراد معروفی که مسلمان شدند-فا بیان
مشرق نوشت: «فا بیان» دختر ۲۸ ساله فرانسوی است تا چندی قبل مدل لباس بسیار معروفی بود که شرکت‌های بزرگ به خاطر زيبايي‌اش با او قراردادهای کلان می‌بستند.

عکس او در مجله‌ها و شبکه‌های مختلف تلویزیونی به نمایش در می‌آمد ولی حالا در روستاهای دور دست افغانستان به درمان بیماران می‌پردازد و از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است.

فا بیان با اعتماد به نفس کامل گفت: «اگر لطف و رحمت خداوند شامل من نمی‌شد، هیچ گاه نمی‌توانستم مسلمان شوم و تا آخر عمرم مانند یک حیوان زندگی می‌کردم. من در آن زندگی فقط به دنبال سیراب کردن هوس و شهوت‌های خود بودم و هیچ اصول و ارزشی برای خود نداشتم. از کودکی آرزو داشتم پرستار شوم، اکنون که مسلمان شده‌ام به آرزوی خود رسیده‌ام.»

بله او به آرزوهای خودش رسیده است و حالا راه هدایت را پیدا کرده است. او تا دیروز همه خواسته‌های دنیایی را داشت، ثروت و شهرت و … اما حالا حقیقت را داشت، آرامش را داشت، اعتماد به نفس را داشته چیزی را داشت که قبلاً هیچ‌گاه نداشته، «ایمان».

 

او گفت: «در حال و هوای کودکی همواره خودم را در حالت کمک به کودکان بیمار تخیل می‌کردم اما وقتی بزرگ‌تر شدم، به دلیل زیبایی ظاهری که دارم ناخودآگاه به سمت دنیای مدل کشیده شدم و از شکل من استفاده ابزاری می‌شد، دقیقاً مانند یک وسیله مدت دار که بویی از انسانیت در آن نبود.»

این دختر تازه مسلمان شده، همچنین گفت: «تا اینکه برای شرکت در یکی از برنامه‌ها به بیروت پایتخت لبنان دعوت شدم. وقتی به آنجا سفر کردم، صحنه‌هایی دیدم که در همه عمرم مانند آن را ندیده بودم. در آنجا پیش از گذشته از خودم منفور شدم و کم کم به سمت متحول شدن حرکت کردم تا اینکه در نهایت به اسلام که انسانیت واقعی در آن وجود دارد، رسیدم. پس از مسلمان شدن در بیروت به پاکستان سفر کردم و از مرز این کشور به افغانستان رفتم و با کمک به کودکان و مجروحان یکی از آرزوهای دیرینه و کودکی خود را محقق ساختم.»

وقتی فا بیان مسلمان شد خیلی‌ها تلاش کردند او را از راهی که انتخاب کرده بود منصرف کنند. «فا بیان» در این باره گفت: «شرکت‌های مدل پس از اینکه از مسلمان شدن من با خبر شدند، سعی کردند مرا به راه قبلی باز گردانند از همین رو هدایای بسیار زیادی برایم فرستادند و پیشنهاد دستمزد سه برابری نسبت به قبل را به من دادند اما من که تازه راه اصلی را یافته بودم، هدایا را پس فرستاده و همه پیشنهادات آنان را رد کردم و اکنون احساس می‌کنم که در خوشبختی کامل به سر می‌برم.”

خانواده او هم تلاش زیادی کردند جلوی کار او را بگیرند و اما فا بیان برای راهی که انتخاب کرده بود مصمم بود. حالا او زندگی‌اش را صرف کمک به دیگران می‌کند تا به ما هم یاد بدهد که مهم‌ترین داشته یک انسان ایمان اوست، به خاطر ایمان حتی می‌شود از ثروت و شهرت هم گذشت.

 

به نقل از همه چیز از همه جا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 9:43 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

می خواهی:   بدست نمیاوری!!   نمی رسی!!!

نمی خواهی:  بدست میاوری !!   می رسی!!!

 

           تحمل کدامشان سخت تر است؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:44 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

زمان در خواب و دريا قصه پرداز
خيالم در بلندي هاي پرواز
ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم
به شيرين شگفتي هاي آغاز !
لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب
ز من بي تاب تر، جان و دل آب
مرا گفت : از تلاطم ها مياساي
                                            كه بد دردي است جان دادن به مرداب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 19:50 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

دیشب دوباره آمدی به خواب من،
دیدار خوب تو،
تا کوچه های کودکیم برد پا به پا،
شاد و شکفته اما،
فارغ ز هست و نیست،
یک لحظه دست تو از دست من رها شد و خواب از سرم پرید.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 8:38 توسط شهرزاد قصه گو

 


 

                               او آمد!

                               با یه شاخه گل آمد...

                              من رفتم!

                              با یه دل خون رفتم...

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:14 توسط شهرزاد قصه گو

 

تمام لذت عمرم در این است

که مولایم امیرالمومنین است

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد

عید غدیر خم مبارک

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:10 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

دفتر خاطراتمو داشتم ورق می زدم!بعد از چند سال!

به این دلیل که شاید ازون تو چیزی پیدا کنم!
نوشته بودم :

امروز ۲۰/۸/۸۹

من خسته اومدم و می خوام استراحت کنم.خدا می دونه چقدر پراز شوق و امیدم!

خدا رو شکر سال آخری بودن چه حالی میده!
یعنی سال دیگه این موقع کجام؟

و...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 16:42 توسط شهرزاد قصه گو

 

 

اگر تو مردی به خدا علی (ع) خیلی نامرد بود!...

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 16:34 توسط شهرزاد قصه گو

 

نبودنم

               براي تو نابوديست!

                                            مرگ است!

 

         اين بودن به معناي دوست داشتن نيست!
                                                                             فداكاريست...

                             

                                       به خاطر خدا زيستن است...!!

 

 

بهم زدن  سخت است ولي ساختن آن سخت تر!!

خدايا در سخترين ها...

                           

                                                   ياريم نما!

 


 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 14:55 توسط شهرزاد قصه گو

 

حكمتيست...

                        بودن در فراموشي ها!

                                                      نشستن و خاموشي ها!

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 14:54 توسط شهرزاد قصه گو

 

يك پرده سفيد  با تورهاي سپيد و  سبز!

نه!

يك پرده سبز با تورهاي سفيد و سبز!
                                                    

                                                          يك شعله كوچك!

 

يك تخت و نوازش یک  پتو روی دست من!

                                                 

                                                      موسيقي دلنوازي از گوشي!

 

 مي خواستم بخوابم يا مي خواهم بيدار شوم!؟؟؟؟

 

                                                                                 لذتيست با فراموشي هم آغوشي!

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 14:52 توسط شهرزاد قصه گو



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


 >